باد در پريشاني موهايم ميرقصد
ومن ، نگاهام خيره به پارهپارههاي ابري آسمان
ميان چمنزار سرخرنگ
با آن جعد مجنونش
دويدن ارديبهشت را در امتداد اعصابم
ميچشم.
سه دختر ميآيند
كه پيشگويان تابستاناند
وباد ابرها را ميگريزاند
به نشانه سه دگرديسي جان
وشايد اشارتي گويا به تثليث مقدس
سه دختر ميآيند
ميان آشوب قطرههاي خون و عرق
لرزش ستونهاي آسمان را حس ميكنم.
بوی تو را دنبال ميکنم
در خيابان خيس
در ميان همهمه
***
شبهای درازی نخوابيدم
از هراس!
فرو بريز
اين آدمهی لعنتی به چه فکر ميکنند
اين شادابی فضيحت بار از کجا می آيد؟
به زیر برف
دلم را می فشارد این غم
برهنه به زیر آفتاب سرد
زخمهایم را به آسمان نمایش می دهم
ای توفان خاطرات
آه ای توفان خاطرات موهوم.....
آه ای توفان موهوم خاطرات .....
که آسمان فرود می آيد
اين سرگيجه نا تمام
چه چيزی را می خواهد به خاطرم بياورد
***
خواب ديدم
که ردای ارغوانی بر تن دارم
و
ترا تماشا ميکنم
***
دود
دود سرگردان
در دالانهای مغزم می پيچد
و تصويرت را پنهان می کند
***
طالع بينی
به من گفت
دست چپم را ببرم
تا تو مرا ببوسی
***
کنارم تصوير زنی را گذاشته ام
که مرا آميختن آموخت
امّا
لبهايم را نبوسيد
در فراموشی دستانی دروغين
به پيش
شورشگران قصّه پردازم
می رويم بر اين پوسيده بت برجای
پتکی بکوبيم
اکنون شاد
چون وحشی ترين شيطان خندان و پيروز
بی کينه در دل
بر بلندترين کوه می ايستم
چه خنده آوريد
شما ستايشگرانم
چون ابری غرّان
بر سرتان عبور ميکنم
تا شما نازپروردگان را
به زکامی سخت مهمان کنم
بياييد
ای شادترين ديونگان......
چه خشك و بيطرب و ناشاديد
ستارگان آسمان دريچه محبس!
مگر نه شما هم از جنس تمام ستارگان درخشان جهانيد؟
پس چراغ و فانوستان كجاست؟
محبس نمور و سرد و بيحادثه
- كه تنها تازگيش بريدن سري تازهاست –
با پنجرههاي راه راه عبوس
و زندانبانهاي ناآرام
و اين همه محبوس از آزادي گريزان
در اينجا خورشيد هم ستمكار است!
و زمين بيرحم
چه ناشادم
از تماشاي زورآزمايي اين محبوسان!
اين برباددهندگان!
جمعي به پلشتي ما كجا جهان
بر پشتش تاب آوردست؟
آوخ!
چه خشك و بيطرب و ناشاديد
ستارگان آسمان دريچه محبس!
و چه آوازهخوان خاموشي
كه منم ...
غوطه ور در گردهاي سپيد
به دنبال چه ميگردي اي موش؟
من تكرار حادثهاي را در دور لعنت مينويسم
خيابانهاي دراز و مأيوس ...
صداي وزغهاي پيروز را در مغزم ميشنوم
بند درازي كه روي آن لباس آويزان كردهاند
را تماشا ميكنم
تا صميميت ترا به ياد آورم
ترس مرا ميكشد
و من تكه تكه ميشوم
ميميرم
و مانند زبالهاي ميپوسم
بيآنكه كسي نگاهم كند!
از ميان پنجره اتاقك لعنتي زندان مشماي سياه و بدبويي را ديد ميزدم
كه روي درخت چنار جا خوش كرده بود
ميخواهم گريه كنم...
و نمانم
در اين اتاقك محزوني
كه تنم را به زنجير ميكشد
اما اي موش
مگر گردهاي سفيد ما را با خو نخواهند برد؟
هيچ تني آنقدر باسخاوت نيست
كه گرمايش را به تكههاي كاغد ببخشد
بوي دود ميآيد
سرم ميسوزد
و پاهايم خواهان رفتنند
زمان كوتاهي مانده
زماني كوتاه
كه تيك تاك نفري شده ساعت آنر بلند ميشمارد
....
آسمان صاف و بيابر است
ذهن من آغشته به افكار بيهوده
خيالت موهوم
شكستهاي پيدرپي
صداهاي مزاحم
و فكر نوشتن درباره سرفههاي تو
كنارم دراز بكش
تا با هم ستارههاي اين سقف محدود را بشمريم
ديگر تنهايم نگذار!
من همه جادهها را دويدهام
تا كي بدوم تا باز مرا ببوسي؟
آسمان بيابر و صاف است
...
ارتباط من و تو ديگر است
نه محدود در اشيا
و نه بسنده به روحي مجهول
مي ايستم و كلمه ها مي ايستند
تو در من تكرار مي شوي
و من ، در تصوير تو
تكرار مي شوم
مي ايستم
استوار و گرم
از صفتي كه آدميزاده هرگز چنان زياده طلب نخواهد شد
كه بر خود ببندد آنرا
- كه من آدميزادگان را نمانم -
سرخ چون آهن جوشان
آبي چون يكي بي ابر آسمان
و تو ، نارنجي
به رنگ شب هاي گناه آلود و نفس هاي بي پايان
سوسوزنان
در من حسي غريب را زنده مي كني
نگاه كن
كه نگاهت با خود مي برد مرا
كه نگاهت در من مردگاني را به جنبشي كور وامي دارد
تلخي ات به تلخي سحر مي ماند
و مرا چون خوابي
گنگ و طولاني تا دم ظهر گيج مي كند
ترانه اي كه غم ندارد
سرود لبهاي توست
كوتاه
چون هم آغوشي ديوانه وار زير آفتاب تابستان
برهنه بيا!
تا دستهايم
تن زرينت را لمس كنند
صداي ناله هاي تو گوش شبهاي تنهايي را كر مي كند
تنت
چون كويريست
كه من بر آن
سرگردانم ....
خطی کج و کوج از ستارگان
و اندیشه های گذرای تنهایی
.....
اينجا
در تاريكي، كورمال
ايستاده ام ميان تعليق بي انتها
به دنبال دستان تو مي گردم
اندوهي ژرف و مبهم
در دلم هست
به تداعي خاطراتي كه هيچگاه برايشان نگريسته ام
چگونه بگويمت از آنچه عمري پنهانشان كرده ام
مي خواهم غمي پنهان را گريه كنم
جهان چه بي رحمانه به سخره ام مي گيرد
چه بي رحمانه!
..
هنوزم مثل قدیما میشه شعر شاملو خوند
هنوزم مثل قدیما میشه گاهی تنها موند
میشه مثل شاپرکها توی آسمون دوید
میشه غیر خوبیای زندگی هیچی ندید
توی فکر آدمای این زمون چی می گذره؟
یکی هر شب پای منقل یکی سکه می خره
همه عشقا گذرا شد همه دوستیا دروغ
ای خدا چیکار کنم من توی این شهر شلوغ
....
نمي انديشم
نمي بينم
آزادم بگذار
چون پرنده اي نا بينا با مغز درب و داغان
ما خوكرده اين سركوبيم
این است آنچه تماشا می کنیم
آروزهایت را بشمر....
پديدآورندگان چيزهاي نو
بر كناره هاي پل نشسته اند
تا شب آفتابي را جشن بگيرند
چه بيرحم است تيغ گمراهي بر گردنم
شكنجه را طرحي نو مي زنند
سلطان خرابه هاي آلوده
داسي اش در دست
با پارچه اي سوراخ در گردن
شب آفتابيمان را دهان كج مي كند
شعري سرودن چه بي معناست
كلمه روي كلمه
بي معنا و بريده بريده
چون هم آغوشي ، چون تمام زندگي
با سيل بي امان قياسها و شباهتهاش
در اين تعليق بي انتها
تعليق يعني
در فضايي بي جايي براي چنگ زدن
آويزان بودن
بدون جايي براي آويزان بودن
ما همه عنكبوتهايي هستيم گرفتار در تارهاي خودمان
معصوميت يعني بلاهت تصوير شده
وجهل به روزهاي بد
سرگردان
چون ابري در آسمان



.gif)