تبليغاتX
راهب جامه خاکستري
پنجشنبه سی ام آذر 1385 23:28

به زیر برف

دلم را می فشارد این غم

برهنه به زیر آفتاب سرد

زخمهایم را به آسمان نمایش می دهم

ای توفان خاطرات

آه ای توفان خاطرات موهوم.....

آه ای توفان موهوم خاطرات .....

 

نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |

شنبه بیست و پنجم آذر 1385 23:45
سرت را بدزد
که آسمان فرود می آيد
اين سرگيجه نا تمام
چه چيزی را می خواهد به خاطرم بياورد

***
خواب ديدم
که ردای ارغوانی بر تن دارم
و
ترا تماشا ميکنم

***
دود
دود سرگردان
در دالانهای مغزم می پيچد
و تصويرت را پنهان می کند

***
طالع بينی
به من گفت
دست چپم را ببرم
تا تو مرا ببوسی

***

کنارم تصوير زنی را گذاشته ام
که مرا آميختن آموخت
امّا
لبهايم را نبوسيد

نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |

شنبه هجدهم آذر 1385 2:37
در کودکی، در رأس انوع خرابکاريها بودم.
در درنه راهنمايي مطرود بودم.
در 12 سلگی عاشق رياضيات شدم!
در 13 سالگی زبان برنامه نويسی پاسکال را ياد گرفتم.
سال سوم راهنمايي رمانه جنگ و صلح را خواندم
سال اوّل و دوم دبيرستان خيابانگرد شدم، هر هفته با يکی آشنا شدم. عاشق شدم.
در 16 سلگی "تو" را ديدم. اوّلين پارتی عمرم.
در 17 سلگی گرفتار افسردگيه عميقی شدم.
در 18 سلگی وقتم را صرف ورزشهای سنگين کردم، دور کمرم به 65 رسيد(با 70 وزن)
در 19 سلگی به پايتخت رفتم و پنج سال ماندم.
در 22 سلگی الکلی شدم، پس از مدتی ترک کردم.
مساله کوتاهترين مسير برنولی را حل کردم. آناليز ا رياضی خندم.
از دانشگاه معلّق شدم.
به علّت افراط در .... بستری شدم.
به دانشگاه برگشتم
کثافت کاری کردم.
زندگيم خودم + چند نفر ديگر را به گه کشيدم
...............

نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |

شنبه هجدهم آذر 1385 0:56
چه عصيانيست
در فراموشی دستانی دروغين
به پيش
شورشگران قصّه پردازم
می رويم بر اين پوسيده بت برجای
پتکی بکوبيم
اکنون شاد
چون وحشی ترين شيطان خندان و پيروز
بی کينه در دل
بر بلندترين کوه می ايستم
چه خنده آوريد
شما ستايشگرانم
چون ابری غرّان
بر سرتان عبور ميکنم
تا شما نازپروردگان را
به زکامی سخت مهمان کنم
بياييد
ای شادترين ديونگان......

نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |

جمعه هفدهم آذر 1385 0:20
چيزی که برای خودم هم جالب است  اين است که با اين همه بدی که از آدمها ديدم، و ميبينم، نستبت به آدميزاد مجموعا خوشبيبنم. اين شايد از يک ايمان ذاتی نشات ميگيرد.
نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |

پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 0:58
وقتی ترکم کردی ناراحت نشدم
امّا هرچی ميگذره بيشتر دلم برات تنگ ميشه. وقتی يه نفر ميگه مهربون، ياد اين ميافتم که چقدر مهربون بودی. وقتی يه نفر ميگه مواظب باش، ياد اين ميافتم که ميگفتی مواظبم باش.
کلمات، کلمات. لعنت بر کلمات...
بازی نکن....
با کلمات من بازی نکن.....
زشت باش....
.....
.....
.....
جنون
نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |

چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 22:50
عکس موذی! تو کجا بودی؟ نميخواستم سيگار بکشم! چرا تورو پاک نکردم؟
گمشو! ....
نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |

چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 22:21
ساعت 1 ظهر از خواب پا شدم. تو همون رختخواب سيگار رو روشن کردم. يه وقتايی اين سيگاره تنها انگيزه بيدار شدنه.
هرشب با احساس انزجار از وضعيت فعلی ميخوابم و با اين خيال خام که از فردا همچيز و عوض ميکنم.
ولی ميبينی که روز به روز چيزی عوض نميشه. هر روز همون گهه.
(برگرفته از خاطرات يک عوضی)
نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |

سه شنبه چهاردهم آذر 1385 0:7
لعنتی باز نتونستم جلو خودمو بگيرم! آخه خيلی خوشگل و خوش هيکل و مهربون بود!
منم که مدّتها بود....
نتونستم بغلش نکنم. نتونستم نبوسمش. نتونستم ادای آدم بی تفاوت رو در بيارم.
اونم که هيچی نميگفت. مقاومت نميکرد!
رفت، و ديگه هرچی زنگ زدم، بوق بوووووق
ها ها
حالا باز تو بمون و تنهايی لامصب
.....
نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |

دوشنبه سیزدهم آذر 1385 23:42

در گذشته شب شعری داشتيم با حضور يک عدّه از دوستان نيک. بگذاريد آقايون رو(بله متأسّفانه جمع مردانه بود) معرفی کنم، با نام مستعار البته
1- فردی - 30 ساله حدودا، قد بلند ، لاغر ، اجتماعی ، اهل دل(دختر باز)
2- ياسين - شوخ تا حد هزل
3- اسی - نگم بهتره
4- توفی - مهربان و خوش خوراک
5- فيضی- عبوس
دلم ميخواد کمی از خاطرت اين تجربه کوتاه، خوش ولی نا موفق رو براتون از اين به بعد بگم

نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |

دوشنبه سیزدهم آذر 1385 1:40
غم دارم قد کوه!
نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |

یکشنبه دوازدهم آذر 1385 16:38

نا اميد نيستم! اين اشتباهيست که در موردم ميکنی. برای اميدوار بودن نيازی به خودفريبی نيست. فکر نميکنم که همه چيز رو به خوب شدن دارند، امّا ايمان دارم که من و تو با عقل ميتوانيم زندگی را کمی بهتر کنيم.

نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |

جمعه دهم آذر 1385 14:8
آزادی چنان ترسناک است که وقتی از تصّور به حقيقت ميرسد آزاديخواهان را هم ميترساند!
نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |

پنجشنبه نهم آذر 1385 0:18
اينکه عشق و تجربه عاشقی در نوجوانی  تا چه حد منطقيه مهم نيست! اون رنگی که احساس آدم
تو اون روزا داره مهمّه، همون رنگی که الان تنها اين احساس که ممکنه اون احساس عظيم و عجيب
به شکلی در جای ديگه يا با چيز ديگه تکرار بشه زندگيو قابل تحمل ميکنه.
اگه تو زندگی ديگه هيچوقت قرار نباشه اون حالت تکرار بشه - حالا نه لزوما در عشق به يک انسان-
زندگی ارزش زندگی کردن نداره!
نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |

خبر بد دوشنبه ششم آذر 1385 2:12
بابک بيات درگذشت!
نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |

دوشنبه ششم آذر 1385 1:49

امروز شايد روز بزرگی نباشه. ولی ميشه بزرگش کرد تا حدّی. اين قيد تا حدّی خيلی مهمّه. قصد دارم يه کارايي بکنم. نتيجش چی؟ نميدونم. قضيه مهم: بيشتر کارهايی که ميکنيم -فردی يا اجتماعی- نتيجه های غير قابل پيشبينی دارند.
و اين جذابيت زندگيه!

نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |