تبليغاتX
راهب جامه خاکستري
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 16:33

وقتی فکر ميکنم ميبينم تو از اوّلش هم چنان راستگو نبودی. اين که بگم الان به من خيانت کردی مسخره است. حق داری بخندی. ما بهم تعهدی نداشتيم. اينجا آسمون چپ و راست ميباره.امان نميده. اينه که آدم دلش ميخواد يه چيزی باشه مايه هيجان. من هم شايد واسه تو مايه هيجان بودم. شايد هم نه. تو برای من.
صبح زور زدم زود از خواب پا شم. نشد. انگار به تخت زنجير بودم.  بعد هم که پا شدم طبق معمول سيگار. خيلی با خودم مبارزه کردم که به تو زنگ نزنم.
ولی من وقتی بيشتر فکر ميکنم. حس ميکنم دوستم داشتی. مهربان بودی. نميدونم. شايد همينه که تو ميگی، ما بهم تعهدی نداريم.

نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |

اين سالها شنبه بیست و هفتم آبان 1385 23:17

اين سالها

78 - سياست

79 - الکل

80 - حشيش و معما های سياه

81 - دختربازی

82 - ازدواج و طلاق

83 - عشق و حال

84 - سياست

85 - همصحبت شدن با دختر بچه ها

نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |

شنبه بیست و هفتم آبان 1385 22:30

يه زمانی بود توی زندگيم که ديدن يه دختر خوشگل  (حتّا ديدنش!) کافی بود که تا مدّتی
احساس خوبی داشته باشم. بعد هم که عاشق شدم و هميشه احساس ام خوب بود. حتّا وقتی بد بود هم
بواقع بد نبود. نميدونم از کجا به بعد قاتی کردم. انگار همش دارم رو سطح حرکت ميکنم
انگار تو خواب زندگی ميکنم. همه چيز همش يک شکله. هرکاری هم که در طول روز ميکنم باز
هم شب همون احساس مزخرف هميشگی مياد سراغم.

نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |

شنبه بیست و هفتم آبان 1385 22:17

گاهی اوقات احساس ميکنم آدم بازنشسته اي بيش نيستم، و حوصله هيچ چيز رو ندارم

نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |

مدتی اين مثنوی تأخير شد شنبه بیست و هفتم آبان 1385 22:6
مدتی اين مثنوی تأخير شد                       مهلتی بايست تا خون شير شد!
بواقع مدّتی درگير بودم و نشد که بنويسم چيزی. الان هم چيز زيادی برای گفتن نيست! چه چيزی برای
گفتن در اين زمانه عسرت؟ اين مدّت فکرم به شدّت مشغول چيز هايي بود. يک چيزی هم نوشتم
درباره شريعتی که بعد از کمی اصلاح انشا الّله پست ميکنم.
نوشته شده توسط Dr Jack  | لینک ثابت |